تاریخ اسکاتلند

اسکاتلند سرزمینی است که در شمال غرب اروپا قرار دارد و چون یک‌ سوم شمال بریتانیای کبیر را شامل می شود دومین کشور بزرگ بریتانیا محسوب می شود. شهر تاریخی ادینبرو یا ادینبورگ پایتخت این کشور است. در آب‌ های این سرزمین در دریای شمال ذخایر نفت خام قرار دارد که حائز اهمیت است. اسکاتلند هم مثل انگلستان تا سال ۱۷۰۷ پادشاهی مستقلی بود اما بعد از این تاریخ دو کشور بر اساس معاهده ای با هم متحد شدند و به این صورت کشور پادشاهی متحد بریتانیای کبیر شکل گرفت.

همزمان با به تخت نشستن الکساندر سوم پادشاه اسکاتلند، صلح و ثبات و امنیت اقتصادی در این سرزمین حاکم بود. اما الکساندر در نتیجه یک بازیگوشی برای همیشه با تخت سلطنت و این دنیا خداحافظی کرد و از اسب به زمین افتاد و جانش را از دست داد. حالا نوبت دخترک کوچولویی بود که باید با عروسک هایش بازی می کرد اما در سرنوشت او چیز دیگری رقم خورده بود ، به صلاحدید بزرگان اسکاتلند مارگارت کوچولو نوه ۴ ساله الکساندر که در تاریخ اسکاتلند به بانوی نروژ معروف است و امروز به این نام از او یاد می شود، برتخت نشست و بزرگان این سرزمین این کودک را ملکه اسکاتلند اعلام کردند. طبق آنچه که در تاریخ سایر ملل و اقوام، نظیر آن را کم شاهد نبوده ایم قرار بر آن شد تا رسیدن مارگارت به سن قانونی، مشاورین و کارگزاران پدربزرگش الکساندر مملکت را اداره کرده و امور را سامان دهند( این هم از آن بازی های عجیب است که در تاریخ تا دلتان بخواهد مستقیم و غیر مستقیم دیده می شود). اما انگار این تخت تختی نبود که به کسی وفا کند و به جای جهانگیری، تخت جان گیری بود! بعد از پدر بزرگ حالا نوبت نوه بود و مارگارت بیچاره در حالی که فقط  ۴ سال لذت ملکه بودن را تجربه کرده بود در  ۸ سالگی در سفری از نروژ به اسکاتلند دچار بیماری شد و با تخت شاهی، عروسک هایش و خلاصه هر آنچه که در این جهان بود وداع کرد. اما  لردهای اسکاتلند تدبیر دیگری اندیشیدند و جهت ممانعت از بروز آشفتگی و اختلال در اوضاع کشور تصمیم گرفتند که حکومتی مستقل برای اسکاتلند ایجاد کنند اما این تازه سرآغاز تنش و کشمکش بین خانواده‌هایی مدعی تاج و تخت شاهی بود و از این زمان درگیری بر سر این مساله شروع شد.

طبق یک اقدام ناسنجیده بزرگان اسکاتلند به سوی قدرت طلبان دست دراز کردند و از پادشاه ادوارد انگلستان تقاضای کمک و مداخله کردند تا مشکل حل شود. انگلستان سپاهیانش را به مرزهای اسکاتلند روانه کرده و به قصد تصرف وارد این خاک شد.

همان ها که چشم امید به انگلستان برای کمک و دلسوزی و میانجیگری داشتند اولین کسانی بودند که به تحریک مردم پرداختند. سلطه و حاکمیت انگلستان بر اسکاتلند پس آن لشگر کشی، باعث شد در جای جای این سرزمین نارضایتی به شکلی گسترده شکل بگیرد و بی نظمی شیرازه امور را از هم پاشیده و بی ثباتی سیاسی و ناامنی اجتماعی بر این سرزمین حکمفرما شود. قطعا این مردم بودند که بر ضد انگلیسی ها دست به شورش زدند و سال ۱۲۹۷ این شورش ها در اسکاتلند به اوج خود رسید و در این میان قهرمانان و ناجیان هم بطور طبیعی سروکله شان پیدا می شود و در تاریخ برای خود نامی و شهرتی دست و پا می کنند، البته قهرمانان حقیقی هم در تاریخ ملل بوده اند که مبارزاتشان برای رهایی خود و مردم سرزمینشان از ننگ استعمار بوده و نه صرفا نام و شهرت و جاه طلبی. باری، در این زمان و به دنبال این ماجراها، اندرو موری و ویلیام والاس نخستین طلایه داران و پرچم داران میهن‌ پرستی در تاریخ اسکاتلند که در این زمان ظهور کردند.

ویلیام والاس واقعا مرد میدان بود و از عنوان پیشگامی میهن پرستی و قهرمانی فقط نام آن را یدک نمی کشید و در میدان مبارزه شجاعانه وارد می شد. او طی یک عملیات فرمانده انگلیسی، سر ویلیام هاسلگر و لشگر همراهش را در لانارک، همه را به قتل رساند. بعد از این خبر و تهاجم و رشادت والاس به فرمانده انگلیسی و سربازانش و انتشار آن در سراسر اسکاتلند دیگر میهن دوستان اسکاتلندی به والاس ملحق شدند. رهبری و هدایت این گروه جدید مبارزان و میهن پرستان را رابرت ویشارت بر عهده داشت، او شکست انگلستان در اسکاتلند را بطور جدی خواستار بود و از هر اقدامی در این زمینه حمایت می‌ کرد. اما از انگلستان، پادشاه ادوارد به منظور سرکوب این قیام های استقلال طلبانه و ضد استعماری، سپاهی به فرماندهی هنری پرسی و سر رابرت کلیفورد فراهم کرده و روانه اسکاتلند کرد.

در اواخر تابستان سال ۱۲۹۷، نیروهای مبارز اسکاتلند زیر نظر و فرماندهی دو رهبر قیام ها یعنی موری و والاس طی نبرد پل استرلینگ با سربازان انگلستان درگیر شده و با هم جنگیدند. نیروهای انگلیسی به سختی شکست خوردند. حالا این نخستین پیروزی اسکاتلند در جنگ با انگلستان بود که در تاریخ اسکاتلند ثبت می شد. انگلیسی‌ها از اسکاتلند بیرون رانده شدند و وقت آن بود که والاس به ایجاد دولت فکر کند. به نظر می رسد والاس نه فقط مرد میدان جنگ بود که در سیاست هم مرد کاردانی بود و اهداف و اندیشه های بزرگی در سر داشت. برقراری روابط دیپلماتیک و تجاری با اروپا از اهداف نخستین او در دولت تازه تاسیس بود. والاس می خواست در زمینه تجارت خارجی، اسکاتلند شرایط دوران پادشاهی الکساندر سوم را تجربه و تکرار کرده و آن شرایط دوباره برای اسکاتلند فراهم شود. در همین راستا آندرو موری نامه ای به بازرگانان لوبک و هامبورگ نوشت و در آن عنوان کرد که آن ها این امکان را دارند که به اسکاتلند بیایند. یک هفته پس از آن،  والاس به انگلستان حمله کرد و سپاهیانش از نورتمبرلند عبور کرده و با ارتش انگلیس وارد جنگ شدند. والاس و سربازانش در  نورتمبرلند ۷۰۰ دهکده را آتش زدند در برگشت از انگلستان، تا جایی که توانستند غنایم جنگی آوردند و حالا والاس در اوج قدرت بود.

تاریخ اسکاتلند در قرن بیستم شرایط دیگری داشت. در این دوره، این سرزمین خاستگاه‌ها تفکرات چپی و کمونیستی بود که یکی از علل تثبیت این اندیشه‌ها و تفکرات مخالفت اسکاتلندی‌ها با سلطه‌ طلبی انگلستان بود که ریشه‌ ای دیرینه داشت. این گوشه ای از تاریخ سرزمین مردمی بود که برای استقلال خود، بر ضد استعمار مبارزه کردند.